<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به دهکده تنهایی من خوش آمدید </title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com</link>
<description>چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 17 Jan 2009 00:42:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>صدای من</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/222</link>
<description>در آنجا بر فراز قله کوه دو پايم خسته از رنج دويدن به خود گفتم که در اين اوج ديگر صدايم را خدا خواهد شنيدن به سوي ابرها ي تيره پر زد نگاه روشن اميد وارم ز دل فرياد کردم کاي خداوند من او را دوست دارم ، دوست دارم صدايم رفت تا اعماق ظلمت به هم زد خواب شوم اختران را غبار آ لوده و بيتاب کوبيد در زرين قصر آسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگين را کشيدند زتوفان صداي بي شکيبم به خود لرزيده در ابري خزيدند خدا در خواب رويا بار خود بود به زير پلکها پنهان</description>
<pubDate>Sat, 17 Jan 2009 00:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/222</guid>
</item>
<item>
<title>چه کسی باور کرد رفتنت را ...</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/221</link>
<description>گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدي پرپر پاك و معصوم مست و عاشق رو به خورشيد پر گشودي روز ديگر روي شاخه تو نبودي پر عشقه لحظه هاي موندن تو رو به خورشيد عاشونه خوندن تو مستي تو توي دنيا آه ودم خنده عشق واسه تو پر غم بود گل بادوم گل عاشق گل محروم تو چه آسون شدي پرپر پاك و معصوم عاشقم به پر گشودن عاشقونه مردن تو يك كتاب گل بادوم عشق و جون سپردن تو عمر تو تنها دو روزه پر عشق و پر ايثار يك سلام و عشق لبخند ديدن و خدا نگهدار اي شكوه مهربوني چه دلي تو سينه</description>
<pubDate>Mon, 05 Nov 2007 13:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>goleshorezar</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/221</guid>
</item>
<item>
<title>حال که عزم رفتن داری پس برو...</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/220</link>
<description>به کجا میروی صبر کن صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر کن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو ای عشق من تو گر گریه کنی بغض من نیز میشکند خنده ی عشق کن . عشق نمک گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میبارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت امد باش ای نازنین باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو حال که عزم رفتن داری پس برو خدا نگهدارت</description>
<pubDate>Sun, 14 Oct 2007 05:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/220</guid>
</item>
<item>
<title>تنهایی ابدی من</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/219</link>
<description>دیدی دلم شکست؟ دیدی که این بلور درخشان عمر من یک عمر بازیچه بود؟ دیدی چه بی صدا دل پرارزوی من از دست کودکی که ندانست قدر ان افتاد برزمین دیدی دلم شکست؟؟ اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم پشت دریچهء تنهاییم زیر بالشهای خیس از گریه ام هوای تازه ندارم کافی نیست ؟ منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟ اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟ اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم راه باز کنند ؟ اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان بعد دعاهایم آمین بگویند ؟ نه</description>
<pubDate>Mon, 13 Aug 2007 14:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/219</guid>
</item>
<item>
<title>همدم تنهایی من</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/218</link>
<description>--اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟ گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم گفتم : تا هميشه پيشم ميموني گفت : آره گفتم : باهام بازي ميکني؟ گفت : نه گفتم : واسه چي؟ گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد گفت : هنوز گريه نکن گفتم : واسه چي؟ گفت : هنوز وقتش نرسيده من هم بيشتر گريه کردم مامانم اومد منو بغل کرد اون گفت : ميدوي اين کيه ؟ گفتم : نه گفت : اين</description>
<pubDate>Thu, 26 Jul 2007 08:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/218</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای تنهايی</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/217</link>
<description>تا حالا شده به یه فرشته ی نجات بر بخوری ؟ تا حالا شده به کسی برسی که انگار سال ها به دنبالش بودی تا در کنارش به آرامش برسی ؟ آرامشی وصف ناپذیر . آرامشی که از نبودنش بترسی . اون موقعس که آنچنان دلتنگش می شوی که عین دیوونه ها از یه لحظه نبودنش می ترسی . اون موقع که دلت می خواد ثانیه به ثانیه ی زندگیت رو در کنارش باشی . اون موقع که لحظه به لحظه در نبودنش دلت براش تنگ می شه . اون موقع که فکر می کنی چرا نمی شه آدمارو گذشت تو چمدون تا بتونه هر جا میره اونارم</description>
<pubDate>Sat, 16 Jun 2007 12:05:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/217</guid>
</item>
<item>
<title>شکسته های این من خسته    </title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/216</link>
<description>باور نمی کنم رفتنت را در انتهای جاده های تلخ تنهایی و جدا کردن خاطرها از قلب تنهای من تو دلیل بیداری من در تمام شب هایی بودی که تاریکی با دلم همبستر شده بود کاش از سکوت چشمانم می فهمیدی که چقدر دلتنگ چشمهایت می شوم کاش انقدر شجاع بودی که خودت را به خود ثابت می کردی نه به آنچه که در سرت می پرستی!؟؟ وقتی حرفهایت را شنیدم تازه به این رسیدم که توهم مثل من به هیچ رسیدی!! خواستم با تو بودن رو از نو بسازم ولی این بار تو بودی که در اندوه حرفهایم تنهایم گذاشتی!</description>
<pubDate>Sat, 02 Jun 2007 16:51:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/216</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي با همه وسعت خويش محفل غم خوردن من شد</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/215</link>
<description>قلب شکسته و دلتنگ و باز در یک سکوت تلخ و یک عالمه دلتنگی اسیرم .... باز دلم از دنیا و از این زندگی گرفته است.... سهم من در این لحظات تلخ دو چشم خیس است و یک قلب شکسته.... قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد! احساس تنهایی میکنم ؛ احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده است..... تمام نگاهم به قاب عکست است تو را میبینم و حسرت آن روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم و دوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه تو را میگیرند! چه</description>
<pubDate>Fri, 20 Apr 2007 07:04:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/215</guid>
</item>
<item>
<title>سهم من....................................!!!</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/214</link>
<description>هر کسي سهم خودش را طلبيد سهم هر کس که رسيد داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر؟ يک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند</description>
<pubDate>Tue, 06 Mar 2007 05:55:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/214</guid>
</item>
<item>
<title>تو رفتی تنها ، تو رفتی ... ، تو ...</title>
<link>https://tanhaydonya.blogfa.com/post/213</link>
<description>تو رفتی تنها آخر قصه ی ما اینجا بود خداحافظ همان کلامی بود که تو در پشت خنده ها کشتی ( و در آن لحظه هیچ حرفی نیست ) نازنینم خداحافظ پشت سر هیچ نگاهی به هرچه مانده مکن شب و روز من با تنهایی مثل یک برگ زیر پای بی تفاوتی است تو برو ماندن من مرگ من است ... نازنینم خداحافظ تو خودت شاخه ای از فاصله را هدیه ام آوردی تو خودت خواستی که دور از هم شعله خاطره ها را به دست باد دهیم و من میان بهت و غرور حرف آخر را زدم ...</description>
<pubDate>Mon, 26 Feb 2007 12:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>tanhaydonya</dc:creator>
<guid>tanhaydonya.blogfa.com/post/213</guid>
</item>
</channel>
</rss>
